خواب میدیدم بیمارستانیم.

صاحب به دختر شده بودیم. خوشگل نبود .ولی خیلی دوست داشتنی بود.

تو گفتی زشته.

نگاش کردم.دیوانه وار عاشقش شده بودم.

بردمش طبقه بالا.

واکسناشو خودم بهش زدم.دستاش کوچولو بود. رگهاش نازک و لطیف.

سرنگو که تو رگاش میزدم آخ هم نگفت.

میترسیدم آسیبی بهش برسه. عاشقش بودم.

گریه نمیکرد. میخندید.باهاش حرف زدم. خندید و من دیوونه تر شدم. شاید پدر شده بودم.

اومدم پایین.

تو جلو جلو میرفتی.

دوستش نداشتی.

یکی اومد دست تو رو بگیره.

اما تو اونموقع یه پسر بچه شده بودی.

موندم دخترمو رو بسپرم دست کی تا بیام و ازت محافظت کنم؟ مثل بچه سنجاب بهم چسبیده بود. چقدر دوستش داشتم.

پلیسا ریختن سر اون مرده تا بگیرنش. گرفتنش ولی یکی دیگه بود. آخرش  توهم اونجا  نبودی. گمت کردم.

رویاها زود تموم میشن.خیلی زود.

خیلی منو قبول داشت.

تو هر موضوعی نظر منو قبول میکرد.

هر وقت هر کاری میخواستم بکنم و  ازش میپرسیدم، میگفت: تو بهترین انتخاب رو داری ، خودت نظر بده. من نظرتو دربست قبول دارم.

یادمه هر وقت یه چیز خوبی بود، من بر اون کنار میذاشتم.

 اونم همیشه همین کار رو میکرد.

 همه چیزای خوب رو برا خودش برمیداشت.

پرسید : عشق چه شکلیه؟کراک

گفتم : مثل اعتیاد

پرسید : چطوری؟

عکسو نشونش دادم.

گفت : خوب؟

گفتم :میپوسی ولی ادامه میدی…

من زود تموم کردم.

گفتم : نوشتی؟

گفت : صبر کن هنوز تموم نشده.

یکم که گذشت

گفت : تموم شد.

ورقه ها رو به هم دادیم.

یه نگاه به لیست بلند بالاش کردم.

گفتم : چرا من تو لیستت آخرین نفرم؟

گفت : خوب تو هم منو تو لیست خودت آخرین نفر نوشتی!

ورقه امو از دستش گرفتمو نگاه کردم. راست میگفت. تو لیست تک نفره من ، او آخرین نفر بود.