خواب میدیدم بیمارستانیم.
صاحب به دختر شده بودیم. خوشگل نبود .ولی خیلی دوست داشتنی بود.
تو گفتی زشته.
نگاش کردم.دیوانه وار عاشقش شده بودم.
بردمش طبقه بالا.
واکسناشو خودم بهش زدم.دستاش کوچولو بود. رگهاش نازک و لطیف.
سرنگو که تو رگاش میزدم آخ هم نگفت.
میترسیدم آسیبی بهش برسه. عاشقش بودم.
گریه نمیکرد. میخندید.باهاش حرف زدم. خندید و من دیوونه تر شدم. شاید پدر شده بودم.
اومدم پایین.
تو جلو جلو میرفتی.
دوستش نداشتی.
یکی اومد دست تو رو بگیره.
اما تو اونموقع یه پسر بچه شده بودی.
موندم دخترمو رو بسپرم دست کی تا بیام و ازت محافظت کنم؟ مثل بچه سنجاب بهم چسبیده بود. چقدر دوستش داشتم.
پلیسا ریختن سر اون مرده تا بگیرنش. گرفتنش ولی یکی دیگه بود. آخرش توهم اونجا نبودی. گمت کردم.
رویاها زود تموم میشن.خیلی زود.
